لابد بازم میخوای بهونه بیاری که چرا دیر آپ کردی و از این حرفا... نه دیگه... بهونه هات کارساز نیست... پیچوندی بگو پیچوندم! چرا میخوای با کلمات بازی کنی... مگه اسباب بازین؟ خراب میشن حالا بیا درستش کن
ایام تعطیلات هم در پیش است! (البت واس ما طهرونیا...) داریم میبرنامه ایم که بلکه کمی بریم هوا خوری... موردیم از بس کار کردیم(آره جون مادرت! تو هم خیلی کار کردی! ) ولی عمرا اگه شرکت توی این چند روز تعطیل باشه... ! شانس نداریم که...
دلم هوس کردم با یه یار ِ غار، یه هم قطار، یه همسفر ... یه زهرمار برم گردش... اما دریغ از یک یار با معرفت ... نیست که نیست... اینرو بگرد... اونورو بگرد... اصلا آب شده رفته تو زیر زمین... کلید زیر زمین رو هم ندارم متاسفانه... وگرنه میخوردمش بلکه هیجان داستان زیاد شه :دی
اینجوریاست!
ماه خوبیست این ماه...
شروعش که برای من خوب بود(البته به غیر از سرماخوردگی ای که نصیبمان شده!) امیدوارم که پایانش از سال های پیش پر برکت تر باشه...
هم برای ما و هم برای شما دوست عزیز
اصلا روایت داریم از خودم که میفرماید: تابستان را صرفا جهت عشق حال ساخته اند... حتی کسانی سر کار میروند آن هم تمام وقت!
و چون ما نیز خود را آدم دانسته ایم، تصمیم کبری گرفتیم که هر هفته ها! آخرش رو بریم عشق و حال... حالا چه تفریحات سالم، چه غیر سالم، چه خیلی سالم و حتی چه خیلی غیر سالم (یه جورایی مُضِر
) ؛ نه نگفته و با کله به سمت هدف از قبل تعیین شده برویم... و از آنجایی که هوا بسیار در گرما به سر میبره... قطعا میچسبد بازی هایی که شامل یه قولوپ آب باشه... حالا چه یه قولوپ چه یه اقیانوس... مهم نفس عمله...
اینجوری، هم ما سر حال میاییم و هم دوستانی که با ما همراه میشوند و هم آنانی که ما را نظاره میکنند...
---
راستی آیا میدانستید کارت معافیت سربازی چیست؟ همینی است که بنده در دست دارم... ایناهاش! دیدید؟ پس بسوزید ای آنانی که میروید سربازی...
اوووووه ! 1 ماه و اندی گذشته است و ما مطلبی نذاشته ایم! خجالت هم نکشیده ایم؟! واقعا که...
حالا ما خجالت نکشیده ایم... شما نیز خجالت نمیکشید... آفرین یه کم بکشید ... جواب میده...
--
میبینم که یه سری بستن و رفتن... اون یه سری که جزو b e s t ما بودن حواسشون رو جمع کننا... گذرمون میخوره به شهرشون باز هم... دارم براشون
منم خوبم... البته به جز این اواخر که پدر بزرگم به رحمت خدا رفت... اواخر که چه عرض کنم، همین هفته ی گذشته بود... دنیاست دیگه... یه روزی هم نوبت توئه... آره همین تو که داری اینارو میخونی
امتحانا هم خوب بود... اتفاقا کلی سلام رسوند....
دیگه اینکه کلی اتفاقات افتاده که اصلا به درد شما خواننده های محترم نمیخوره... پس میگذریم...
خبر خوش هم اینکه میخوام سعی کنم حضورم رو پررنگ کنم... با مداد شمعی البته ! :دی
شما چه خبر؟ خوش میگذره؟ نظرتون راجع به اینکه هوا گرم شده چیه؟! به نظر من که خوبه...
وای بر مردمانی که حلال خدا را کریه دانسته و از آن دوری میکنند و حرام خدا را عزیز دانسته و به آن روی میاورند... وای ... و البته بر ما هم وای... ما نیز چنین کرده ایم و باید رفع کنیم این همه سیاهی وگناه را...
و خدایا ... ببخش ... این همه نمک نشناسی و ناشکری را...
ببخش...
------
چهار شنبه رهسپار اصفهان میشویم... و اقامت میکنیم در نمایشگاه و هتلی به نام عباسی... خیلی وقت بود هوس اصفهون کرده بودم... که بالاخره قسمت شد بریم...
آیا میدانستید که میگن: اگه رفتی اصفهان، برای خودت بهتره که نفهمن تهرانی هستی... ! حالا چرا ... شما حدس بزنید... چون من دلیلشو میدونم :دی
خوش باشید... طبق معمول...