گذر موقت

گذر موقت

فعلا گذر هممون موقتیه، تا بعد ببنیم خدا چه میخواد!
گذر موقت

گذر موقت

فعلا گذر هممون موقتیه، تا بعد ببنیم خدا چه میخواد!

و باز هم...

صد البته که ایام آتی، جزو بهترین ایام سال خواهد بود... که البته به نگاه آدما هم بستگی داره
:دی :دی :دی :دی :دی
http://s1.picofile.com/file/6768355130/exam_time.jpg

نکته 1: حالت خلسه یکی از عجیب ترین حالات انسانه... که میشه به دنیایی از گذشته ی خودمون وارد بشیم و من عاشقشم.

نکته 2: وقتی انسانها دعا میکنن، منتظر استجابت همون دعا هستن... در حالی که شاید چنین نباشه...

نکته 3: بر فرض هم که موقعی که امتحان نداشتم دیر به دیر اینجا میومدم... دلیل نمیشه که موقع امتحانا کمتر تر بیام... اصولا بنده آدم بر عکسی میباشم :دی

خدایا! اجابتم کن...

امشب دلم شکست... احساس کردم که دیگه فقط از دست خودت کاری بر میاد خدا...

..

...........

..................

...........................

................

...........

........

....

..

.

خدایا ... 

..........................

.....................................

.......................

..........

....

این هم گذشت

هارد اکسترنالش رو ازش گرفتم به خاطر یه فایل!


ولی هم اکنون 50 گیگ موزیک و حدود 50 گیگ مووی داریم


---


میگم مدرسه ها هم تموم شدا... امروز تو مدرسه یه حس دلتنگی بر حالمان چیره گشت... داشتم دیوونه میشدم... این شد که زدم بیرون... از شنبه هم بچه ها امتحان دارن...


سال تحصیلیه خوبی بود... خدا رو شکر...


ولی هنوز تصمیمم رو واسه سال بعد نگرفتم! بعید میدونم بمونم... میخوام یه کم به علایقم برسم...

پروژه

قرار بود هفته ی پیش تموم شه ها! از بس برنامه ریزی ندارن، کار افتاده عقب... بعد موقعه ی پول دادن که میشه، تا همون هفته ی قبل حساب میکنن!!! خوب من خرج زندگیمو از کجا بیارم؟ ها؟

...

پنج، شیش نفری هستن...

هرکی تو حال خودشه...

یکیشون نشسته رو زمین و کاغذشو گذاشته روی سکو... یه جوری داره مینویسه که انگار داره واسه بهترین کسش نامه مینویسه... خیلی آروم و خوش خط... به نظر من که داره تمام سعیشو میکنه تا با بهترین خط بنویسه...

یکیشون ایستاده و کاغذشو گذاشته رو دیوار... هی مینویسه و هی خط میزنه... انگار داره انشا مینویسه... شاید از نوشتن این انشاء، اون هم به این دقت، هدفی داره... به نظر من میخواد انشاش بدون نقص باشه و تمام داستان زندگیشو به خوبی بنویسه، تمام مشکلاتش رو، تمام آروز هاشو...

دیگری هم ظاهرا نامَش تموم شده... ولی هِی داره متن نامشو میخونه... نمیخواد متن نامَش مشکلی داشته باشه... شاید تو اولین نگاه احساس کنی که داره واسه عشقش نامه مینویسه... ولی اگه بیشتر دقت کنی، مطمئن میشی که داره واسه عشقش مینویسه...

یکی هم اونور نشسته و مینویسه... نه! نمینویسه!!!! داره نقاشی میکشه... فکر کنم میخواد نقش آروزهاش با قلم عشقش رنگی بشه...

اونطرف تر دو نفر کنار هم ایستادن... چقدر جالبه! یکیشون میگه و یکیشون مینویسه... اینجوری اونی که نوشتن بلد نیست هم میتونه با عشقش حرف بزنه... البته اگه نظر منو بخواین همون قطره های اشکی که داره از گوشه چشم این پیرمرد پایین میاد خودش کلی حرفه که مستقیم میره پیش اونی که باید بره...


زیادن آدمایی که میان اینجا ... زیادن کسایی که با هزار حاجت اینجا اومدن...


و در آخر همه ی اینها، چاه عریضه اس که باید تحمل این همه عشق و آروز و دعا و اشک و ... رو داشته باشه...

"یا صاحب الزمان"