امشب دلم شکست... احساس کردم که دیگه فقط از دست خودت کاری بر میاد خدا...
..
...........
..................
...........................
................
...........
........
....
..
.
خدایا ...
..........................
.....................................
.......................
..........
....
هارد اکسترنالش رو ازش گرفتم به خاطر یه فایل!
ولی هم اکنون 50 گیگ موزیک و حدود 50 گیگ مووی داریم
---
میگم مدرسه ها هم تموم شدا... امروز تو مدرسه یه حس دلتنگی بر حالمان چیره گشت... داشتم دیوونه میشدم... این شد که زدم بیرون... از شنبه هم بچه ها امتحان دارن...
سال تحصیلیه خوبی بود... خدا رو شکر...
ولی هنوز تصمیمم رو واسه سال بعد نگرفتم! بعید میدونم بمونم... میخوام یه کم به علایقم برسم...
اونطرف تر دو نفر کنار هم ایستادن... چقدر جالبه! یکیشون میگه و یکیشون مینویسه... اینجوری اونی که نوشتن بلد نیست هم میتونه با عشقش حرف بزنه... البته اگه نظر منو بخواین همون قطره های اشکی که داره از گوشه چشم این پیرمرد پایین میاد خودش کلی حرفه که مستقیم میره پیش اونی که باید بره...
زیادن آدمایی که میان اینجا ... زیادن کسایی که با هزار حاجت اینجا اومدن...