روز تولد اصلا روز مهمی نیست! چون عملا به جای بزرگتر شدن، داری کوچیکتر میشی! داره از عمرت کم میشه! یه سال به پایان عمرت نزدیکتر میشی! 1 سال از جوونیت گذشته...
یک سال ... یک سال... گذشت... به سرعت یه چشم به هم زدن... به راحتی آب خوردن... با همه ی خوبیهاشو بدیهاش... با همه تجربه ها و خاطراتِ خوب و بدش... با همه زاد و ولد هاش... گذشت...
باید بشینم سر فرصت این یه سال رو خوب آنالیز کنم... حفره ی امنیتی زیاد داشت... جاده خاکی هم همینطور...
-----
بدم میاد طرف رشتش معماریه، بعد همچین خودشو میگیره که انگار کی هست! اه اه اه ...
--
کوچولوی نانازم حالش خیلی بهتر شده... ولی هنووووز خیلی کوچولوئه... بازم ممنونم ازتون که ... ;) ایشالله عروسیتون جبران کنم
وقتی برف شروع به باریدن میکنه! از هیچ فرصتی واسه نگاه کردن به دونه های برفی که از توی نور ِ لامپ های تیر ِ چراغ ِ برقِ کنار ِ خونمون رد میشن، دریغ نمیکنم... آرامش بخش و کاملا زیبا...
---
بدم میاد از این دخترایی که تازه به دوران رسیدن... تا یه پسر یه کلمه حرف میزنه یه جوری جَـوّ میگیرتشون که انگار پسر ایده آل زندیگشونو برای اولین بار دیدن... جمع کن خودتو بابا... اَه اَه اَه... فحش بدما!
Battlefield 3 که نیومده تموم شد! حالا در انتظار call of ایم...
--
این اسنیکِ نوکیا هم مارو بد جووووری معتاد کرده ها! ولی بالاخره رکورد قبلیه خودمو شکستم... 3000 تا! ها ها ها... مرد میخوام رکوردمو بزنه... اونم با لول 9
--
تا یادم نرفته بگم که همه دعوتن، حتی شما دوست عزیز... زمان دقیق و مکان، متعاقبا از همین طریق اطلاع رسانی میشود... با دست پر بیایید تا با شکم پر بروید! (این جملرو(کل این قسمتو میگما) با هیچ کس خاصی نبودم و عمرا اگه از این طریق کسی بیاد و من راش بدم... پس الکی دلتون رو شامپو نمالید... حالا اگه اصرار کنید شاید یه فکری کردم ولی بازم روش حساب نکنید... شاید اگه بیشتر اصرار کردید بیشتر فکر کردم ولی همچنان امیدی نداشته باشید، البته نمیگم که نا امید باشید چون محال نیست، فقط غیر ممکنه... که اون غیر ممکنی که گفتم هم ممکنه، ممکن بشه... ولی فقط ممکنه.... اصلا همتون بیاید
)
طبق معمول:
بدم میاد وقتی میری تو یه وبلاگ میبینی یه مطلب خدافظی نوشته غمنـــــــــاک... خوب تو که میخوای بری، وبلاگو ببند خودتو راحت کن... مگه مرض داری خوننده هاتو میآزاری!؟
خسته شدم از بس خیابونا دست انداز داره... بابا یه کم به فکر عابرا باشین... نمیگین یارو عین اسب از روش رد میشه بعد من ِ بی تقصیر باید یه گالن آب روم خالی بشه!!!
ولی خودمونیمو، تهران عجب هوایی پیدا کرده... تازه شد محل زندگی و رفت و آمد و تفریح و عشق بازیو(منظور بازی با کامپیوتره و گرنه منو این حرفا محاله، محاله... ) و جفت گیریه چهار پایان عزیز(البته اگه قدر این فرصتو بدونن :دی )
در این آب و هوا نیز خوش باشید... همچنان!
!
تنها دلیل دیر آپدیت شدن این وبلاگ، بی موضوعی نیست! اصولا موضوع پیدا میشه اگه آدم فرصت فکر کردن برای نوشتش رو داشته باشه... پس نتیجه میگیرم فرصت یافت نمیشود...
جدیدا نمیدونم چرا وقت نمیکنم ناهار بخورم اتفاقا کلی هم اذیت میشم، ولی باز هم نمیدونم چرا!!!! فکر کنم دارم معتاد میشم... یادم باشه خودمو ببرم آزمایش ببینیم من معتاد شدم یا نه!
-------------------------------------------------
{
بدم میاد از مَردایی که تا یه زن کنار خیابون میبینن، کُل مسیر های مُنتهی به اون زن رو، سَد میکنن تا بلکه بخت خودشون رو جهت سوار شدن اون زن امتحان کرده باشند.
بدم میاد از راننده تاکسی ای که پول اضافه میخواد بعد پررو پررو به من میگه "اولین بارته این مسیر رو میری، نمیدونی کرایش چقدره" ، منم در کمال آرامش میگم: تو خوبی! و میرم...
}