ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 |
لابد بازم میخوای بهونه بیاری که چرا دیر آپ کردی و از این حرفا... نه دیگه... بهونه هات کارساز نیست... پیچوندی بگو پیچوندم! چرا میخوای با کلمات بازی کنی... مگه اسباب بازین؟ خراب میشن حالا بیا درستش کن
ایام تعطیلات هم در پیش است! (البت واس ما طهرونیا...) داریم میبرنامه ایم که بلکه کمی بریم هوا خوری... موردیم از بس کار کردیم(آره جون مادرت! تو هم خیلی کار کردی! ) ولی عمرا اگه شرکت توی این چند روز تعطیل باشه... ! شانس نداریم که...
دلم هوس کردم با یه یار ِ غار، یه هم قطار، یه همسفر ... یه زهرمار برم گردش... اما دریغ از یک یار با معرفت ... نیست که نیست... اینرو بگرد... اونورو بگرد... اصلا آب شده رفته تو زیر زمین... کلید زیر زمین رو هم ندارم متاسفانه... وگرنه میخوردمش بلکه هیجان داستان زیاد شه :دی
اینجوریاست!
یعنی من خداوکیلی موندم تو خجالت نمی کشی همینطوری واسه خودت می بافی می ری بعدشم خود گویی یو خود خندی خود مرد هنرمندی؟





خدایا اینو کلا دست خودت سپرده بودما! پس چرا بدتر شد؟
سلام علیکم خدمتی حجی آقا ام اس تی
حالی شوما چیطورس دادا؟
خُبیدون؟ چه خَبِرا؟
خوش می گذرد بدون ما میریدون عشقو صفا؟
باورم نمیشه! ببین کی اینجاست...
چقدر دلمان تنگ ِ تیکه انداختن به تو بود :دی
بالاخره آدم هنرمند باشه اینجوری میشه دیگه... نیستی نمیفهمی
خیلی هم بهتر شدم... اینا ها...
و علیکم بر شوما...
ما که خوبیم! شوما چطورایی؟
کم پیدا بودی... یادت باشه سر فرصت شرح این مدتِ غیبتت رو بفرستی واسم... میخوام شیشه تمیز کنم باهاش :دی
اون که آره... خیلی بیشتر هم خوش میگذره
میگم احساس میکنم یه کم لهجت اصفهانیه :دی
راستی بهت گفته باشما! یه ذره هم حق نداری فک کنی که دلمون واست تنگ شده بودشا! حتی یه اپسیلون! یعنی در این حد ما دلمون اصن تنگ که هیچ تازه گشادم شده بود



اونوقت تو چرا اینقد بامعرفتی ؟ اصن نمی گه این بست فرند ما کجاس؟ هس؟ نیس؟ میشه باشه؟ نمی شه باشه؟ میشه نباشه؟ نمی شه نباشه؟ میشه باشه نباشه؟ ! حالا هرچی ! خلاصه یکی از این دیگه
اونوقت الان تو کجا داری می ری؟ خجالتم نمی کشه اصن یه آپم نمی کنه
فسقلی
باشه چون اصرار میکنی فک نمیکنم... فقط آدم دلش گشاد بشه ممکنه یه کم چاق به نظر بیاد... خلاصه حواستو جمع کن


نمیدونم چرا اینقدر با معرفتم! اتفاقا همه میگن... :دی
خواستم مزاحم اوقاتت نشم... وگرنه میدونستم خودت پیدات میشه
هیچی بابا... یه دیقه رفتیم همین کوههای اطراف، خودمونو خسته کردیمو برگشتیم... ولی خیلی خوش گذشت... اصلا هم جات خالی نبود...
بازم من سالی یه بار میآپم... تو که کلا ترک وبلاگ کرده بودی
میگم پساپیش عیدتون مبارکا باشه
و البته عیدی ما رو رد کن بیاد بینیم داووووووووش
پساپس نه پساپیش دکی!
عیری واسه روزه عیده آبجی... برو سال بعد بیا!
هه





دلم واسه سر به سرت گذاشتن تنگ شده بودشا
نه خودتا! نه وبتا فقط سرت
میگما نفس راحت کشیدی حتما ما نبودیما؟
باید به عرضتون برسونم که رحمت الهی فریناز خانوم بر سر شما داره یک ریز می باره
مستفیض بشین
و الله معکم حاج آقا
هه هه هه !



زورت به خودم نمیرسه میری سراغ سرم! تو خجالت نمیکشی؟
آخ گفتی... اتفاقا یه سری نفس هم ریختم تو بشکه واسه این روزا که بر میگردی نفس تازه داشته باشم !
والا ما که بارشی از طرف شما ندیدیم! هرچی بود سنگلاخ بود ...
والله معنا
کلا درگیریاااا با خودت!!!
بدجووور... اصلا گاهی به دعوا میکشه
تقصیر شما تهرانیاست که همه ی شهرا انقد شلوغ شده دیگه!! ۶ روز تعطیلتون کردن فک کردین چه خبره
آقا وقتی یه چند روز تعطیلین بشینین تو خونتون استراحت کنین حتما که نباید برین سفر که
والااااا
والا من اتفاقا اصلا از اون آدما نیستم که تا تعطیلی پیش میاد، بار سفر ببندیمو بریم جایی که همه میرن! بلکه میریم جایی که هیچکی نمیره... خیلی هم خلوته تازه !
ضمنا تقصیر خودتونه...